حکایت دامادها و مادرزن !
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
حکایت دامادها و مادرزن !
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یک لیوان شیر
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست میآورد
یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت.
در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.
با این حال وقتی دخترجوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد
و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
جانم ز فراق ، رنج بسیار کشید / با رفتن تو همیشه آزار کشید
ما همسفر راه درازی بودیم / بین من و تو زمانه دیوار کشید . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم
آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم
ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت
من فقط یه کم شکستم ، خوب نگام کنی همونم . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برای تو که هیچ وقت یاد نگرفتی بد باشی ، یه دنیا خوبی آرزو میکنم . . .
عشق واقعی
زمانی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه: دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.
ادامه مطلب ...
زغال قلیونتم ، بکش خاکستر شیم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس
تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!
گدای یهودی
دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود... مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه هر کسی رد بشه به اون یکی پول میده ولی نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین" بازاریابی یاد بده!
* درسیاست بعضی ها گذرگاهند ، بعضی توقفگاه و بعضی ها هم جاده.
* بعضی ها به هم میخورند و بعضی ها با هم.
* دست زیاد است اما به صدا در نمیآد.
* وقتی غمگینم ، نگاهم کدر می شود.
* صمیمیت تو بیشتر از شماست !
* بعضی ها محرم اسرارشون ،چراغ خواب است.
* مخرب ترین اسلحه زمان ، زبان است.
* سریال های آبکی مردم را در افکارشان غرق می کند.
* دوست همه ، دوست تو نیست!
* عیب چیزی است که معمولا در دیگران می بینیم.
* فیل ها به جراحی بینی ما آدمها می خندند.
هرچه کردم نشوم از تو جدا ،بد تر شد
از دل ما نرود مهر و وفا، بد تر شد
مثلا خواستم این بار مودب باشم
و به جای (تو) بگویم که (شما)، بد تر شد
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس فقط رابطه ها، بد تر شد
اسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا، بد تر شد
چاره،دارو دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن،دارو دوا، بد تر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را، بد تر شد
میدانید چرا ناپلئون همیشه از کمر بند قرمز استفاده میکرده و این که حکمت کمربند ناپلئون چیست ، این سوال برای خیلیها پیش آمده و جواب آن فقط یک جمله است : از کمربند قرمز استفاده میکرده تا از افتادن شلوارش جلوگیری کند !
فرق بلال و خیار چیست؟ بلال در فیلم «محمد رسول الله» بازی کرده ولی خیار در اون فیلم بازی نکرده! 
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا بی وفا حالا که من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل سنگدل سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا نازنینا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا
(استاد محمدحسین شهریار
یارانه ها و خوشه سوم(شعر طنز)


ادامه مطلب ...