sms تک

پیامک . ومطالب خواندنی جالب

sms تک

پیامک . ومطالب خواندنی جالب

داستان امرزنده

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان  من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .

و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :

( دوستت دارم پدر ! )
 
روز بعد مرد خودکشی کرد .

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند .


اما:

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

دکتر علی شریعتی

بر داشته از وبلاگ دوست عزیزم صدای پای اب

تیز بینی و با هوشی خانوم

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت:

”عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.”

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد...


ادامه مطلب ...

پسر بچه و ماجرای یک سنتی

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سکه 1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ، 19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی ، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد

روماتیسم

 روماتیسم

 

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیس پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

اس ام اس بزرگان

اس ام اس فلسفی sms-jok.ir

سام منتز : بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که دوباره بشکند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ، تنها یک کلمه است

((میگذرد))

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی تنهاییم دنبال یارمیگردیم وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم وبازتنهاییم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت. (ضرب المثل آلمانی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند …….

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما ……….

نــخــواســت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ادامه مطلب ...

پرهای در مسیر باد

 

 

 

 

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند .

او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وی مشورت خواست …

پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه ، چنین گفت : تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سختتر از دومیست .

ادامه مطلب ...

ضرب المثل ماست را کیسه کردن !

 

ضرب المثل ماست را کیسه کردن !

در سالهای آخر پادشاهی ناصرالدین شاه ، گرانی در پایتخت بیداد می کرد .
شاه قاجار به ناچار ژنرال کریم خان ملقب به « مختارالسلطنه » را از اصفهان به تهران فرا خواند تا به کارها سر و سامان بدهد .
در آن روزگار نان و ماست و به ویژه ماست چکیده یکی از غذاهای اصلی مردم بود که به دلیل گرانی خرید آن بسیار دشوار شده بود .
مختار السلطنه برای ماست نرخ دولتی و ثابت تعیین کرد تا از گران شدن روز به روز آن جلوگیری کند .
او روزی برای سرکشی به امور و آگاه شدن از چگونگی دستور خود با لباس مبدل راهی بازار شد به دکانی رفت و ماست خواست .
صاحب دکان که مختار السلطنه را نشناخته بود پرسید : " از کدام ماست می خواهی ؟ " مختار السلطنه شگفت زده شد و گفت : " مگر چند نوع ماست داریم ؟"
ماست بند با خنده گفت : " معلوم است که تهرانی نیستی . در بازار تهران دو نوع ماست به فروش می رسد یکی ماست سفت و چرب که در پستو است و گران ، دیگری ماستهای جلوی دکان که مثل دوغ است و تا دلت بخواهد آب در آن کرده ایم و با نرخ دولتی می فروشیم اسم این ماستهای دولتی « ماست مختارالسلطنه ای » است "
مختار السلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود دیگر طاقت نیاورد و فراشان حکومتی را که از دور او را همراهی می کردند صدا زد و به دستور او مرد ماست بند را جلوی دکانش در حالی آویزان کردند که بند شلوارش را محکم کرده و سر وته آویزان کردند و چند ظرف ماست از همان ماستهای مختارالسلطنه ای را از دم پا توی شلوارش ریختند .
مختارالسلطنه سپس به مرد که میان زمین و هوا معلق بود گفت : حالا آنقدر آویزان می مانی تا تمام آبی که توی این ماستها کرده ای از تار و پود شلوارت خارج شود .
از آن روز همه ماست بندان تهران از ترس ماستهای خود را کیسه کردند تا آبش گرفته شود و گرفتار خشم مختارالسلطنه نشوند و به این ترتیب به لطف ماست بندهای گرانفروش ضرب المثل تازه ای به فرهنگستان گفتاری ایرانیان افزوده شد .

داستان بسیار ساده و آموزنده ” مداد ”

داستان بسیار ساده و آموزنده ” مداد ”

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

داستان طنز کما

داستان طنز کما

چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید.

ادامه مطلب ...

هزینه بلیط

هزینه بلیط

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . »
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت :
- ۲۰ دلار!

ادامه مطلب ...

زن؟؟؟؟

زن 


از یکی

پرسیدن:

رابطه ات با زنت چند درصدیه ؟

گفت:99%

گفتم؟

99%؟

گفت:

99%خوبه. ولی همون1% زندگیمو 99%  سیاه کرده

...

...

...

...


..


ریاضی هم پیچیدگی این مسئله رو حل نمی کنه.


استاد ِ کار

استاد ِ کار


چندی است

در  ِ یکی از اتاق ها تاب برداشته و خوب بسته نمیشه.

با اینکه افرادی زیاد ی آمدند و رفتند. ولی هرگز از کسی نخواستیم

مشکل را رفع کند.

چرا که هیچکدام بقول معروف اینکاره نبودند.

و بارها سرزنش شدم که یکی رو بیار که این در رو درست کنه

.

.

.

.

حالا که فکر می کنم. از خود می پرسم

آیا برای تاب ِ درهای کلان خارج از حریم خصوصی ای مان

به دنبال استاد ِکار بوده ایم؟؟؟؟